|
ستاره های چیدنی خدایا یادم بده... یادم باشه... یادت باشم
|
یه زمانی یه کسایی بودن که با چندتا تنبک زن و مزقونچی راه میفتادن این شهر و اون شهر و میزدن و یه رقاصه هم اون میون رقاصی میکرد و سر مردمو گرم میکردن. به اینا میگفتن عنتری... حالا شده حکایت دوره زمونه ی ما و ابن خاله شادونه... یه زن با اون شکل وشمایل و لباسهای آنچنانی ادا و اطوار در میاره و همراه موسیقی و ضرب، انواع و اقسام حرکات شبه موزون از خودش در میاره که چی؟ سر بچه ها گرم بشه و لذت ببرن دلمون خوشه مملکت اسلامی داریم حالا اون عنتری ها مال زمان قدیم و یه رژیم دیگه بود. این خاله شادونه که مال الانه و تو صدا وسیمای اسلامیه چه توجیهی براش وجود داره؟ راه میفته این شهر و اون شهر و با لباسای چین و واچین دار و آرایش آنچنانی با آهنگهای اینچنینی ادا و اطوار در میاره. مسئولین سیما هم که سرشونو مثل کبک زیر برف کردن و بیخیال اتفاقات در حال وقوع و ضربه به دین و زیر سوال رفتن اسم صدا و سیمای اسلامین. ابنجاست که خداوند چوبشو برمیداره و به حسابرسی میپردازه. خاله شادونه عزیز و گروه هنرمند مربوطه به سبک عنتریهای قدیم عزم سفر میکنند و به سوی خرمدره به راه میفتن. البته میگن بدون هماهنگی با فرمانداری این میشه که جمعیت کثیر، بسیار بیش از ظرفیت سالن در محل مربوطه جمع میشن. خاله شادونه جونم سخت مشغول هنرمندی میشه و جمعیت هم لحظه به لحظه بیشتر میشه. کسی هم نیست که کنترل کنه و بیش از ظرفیت جمعیت رو به سالن راه نده. این جمعیت بیشتر بچه ها هستن که اومدن به رویاشون برسن و برنامه رو از نزدیک بببینن ولی این بچه های کوچولو و بیگناه زیر دست و پا ولای جمعیت میمونن و تعداد زیادی از این کوچولوهای بیگناه و پاک پرپر میشن چرا؟؟؟ کی جوابگوئه؟؟؟؟ با از بین رفتن این گلهای نشکفته چند نسل از بین رفته و من مطمئنم که هیچ کدوم از کسانی که واقعا مقصرن عین خیالشونم نیست. اینه که میگم خداوند انتقام میگیره رویای خاله شادونه تبدیل به کابوس شد... بچه هایی که از این اتفاق جون سالم بدر بردن و شاهد ماجرا بودن با شنیدن اسم خاله شادونه فقط گریه میکنن...
[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٠ ق.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکرم و قله رفیع فضایل صدیقه کبری نور چشم نبی مکرم اسلام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بر همه عاشقان اهل بیت علیه السلام فرخنده باد [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٠ ق.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
فصل زندگی خود را بشناسیم. الآن بهار زندگی ماست. باید همه چیز بهاری باشد. لباسهای زمستانی دیگر برازنده ی بهار نیست. آدم برفی با همه ی زیباییش در فصل بهار آب میشود. او سر پا ایستادنش را مدیون سرمای زمستان است. هر چیزی فصلی دارد و باید فصل آنرا بشناسیم و مطابق همان فصل عمل کنیم وگرنه مثل آدم برفی آب میشویم... [ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۸ ب.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای "یاکریم" خانه میریزد چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرم است، میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم... [ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۳ ب.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
آدمها چه راحت با جا به جایی یک نقطه از خدا جدا می شوند... [ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
شهر آبستن غمهاست خدا رحم کند شهر این بار چه غوغاست خدا رحم کند بوی دود است که پیچیده، کجا میسوزد؟ نکند خانه مولاست خدا رحم کند هیزم آورده که آتش بزنند این در را پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند همه جمعند و موافق که علی را ببرند و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت روضه ی ام ابیهاست خدا رحم کند *یا فاطمه الزهرا اغیثینی*
[ سهشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٠ ق.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
چند روز پیش یک حدیث قدسی شنیدم که خیلی شرمنده شدم مضمون حدیث این بود ذات اقدس اله میفرماید: وقتیکه بنده من در حال نماز خواندن است من چنان به او توجه میکنم که گویی همین یک بنده را دارم ولی او چنان نماز میخواند که گویی غیر از من هم خدا دارد... . . . . خیلی خجالت کشیدم. کاش روز به روز عاشقتر میشدم به خدای خودم
[ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٧ ق.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
خدایا دستم به آسمانت نمیرسد اما تو که دستت به زمین میرسد دوستانم را تا عرش کبریایی خود بلند کن.... از همه دوستای خوبی که این مدت بهم سر زدن و برام دعا کردن ممنونم [ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٤ ق.ظ ] [ محیا ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |